عبدالله مستوفى

69

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مسلول و بدرود زندگى گفت . ولى حسن و حسين اولى قسمت حقوق دار الفنون مسكو را تمام كرد و دومى در مدرسهء پليتكنيك فرانسه مشغول تحصيل بود . وزارت امور خارجه مشير الدوله مصادف با وقتى بود كه ميرزا حسن خان پسر ارشدش مدرسهء حقوق را تمام كرده و به سمت وابسته وارد سفارت ايران در پطرزبوزع شده بود . چون وجود ميرزا حسن خان در تهران و كمك با پدر بيشتر از اقامت در پطرزبورغ نافع بود ، او را بتهران خواست و لقب سابق خودش ، يعنى مشير الملك ، لقب او گشت . امين السلطان كه تازه ميرزا اسحق خان مفخم الدوله را از منشيگرى مخصوص خود بسفارت واشنگتون فرستاده بود ، جوان لايقى كه بتواند ميان او و سفارت‌خانه‌ها واسطه و در ملاقاتها مترجم و محرم باشد ، لازم داشت . البته بهتر از مشير الملك كه پسر وزير خارجه و ضمنا از مذاكرات فى ما بين او و سفارت‌ها پدر خود را هم بجريان كارها واقف ميكرد ، گير نميآورد . بنابراين مشير الملك با داشتن سمت رياست كابينهء وزارت خارجه ، منشى مخصوص صدراعظم هم شد . ناچار نظر اين جوان تحصيل كرده بوزارت خارجه و اداره كردن آن متوجه گشت و دانست كه كار از ريشه خراب است و تا مبناى علمى براى اعضاى وزارت خارجه دست‌وپا نشود ، هرچه بكند نقش بر آب خواهد بود . از طرف ديگر حالا كه جلو افتتاح مدارس باز شده و شاه و صدراعظم از آن جلوگيرى ندارند ، چه از اين بهتر كه مدرسه‌اى هم كه در آن علوم عاليهء سياسى تدريس شود ، دائر نمايند و كار معارف و فرهنگ اساسى كشور را پيشرفتى بدهند . پسر و پدر در نزد صدراعظم و شاه محسنات اين اقدام را جلوه‌گر ساخته ، فرمانى صادر كردند و چهار هزار تومان ساليانه براى مخارج اين مدرسه از تفاوت عمل معدن فيروزهء خراسان برقرار نمودند . مشير الملك برنامهء اين مدرسه را تنظيم كرده ، گرماگرم مشغول تعيين معلم و مكان مدرسه شد و اين اعلان را كه براى پذيرفتن داوطلب جهت اين مدرسه و بمنزلهء مقدمهء آن بود منتشر كرده بودند . گذشتن من از امتحان مقدماتى مدرسهء سياسى روز دوشنبه رسيد ، در ساعت مقرر به منزل قوام الوزاره رفته و با ايشان به محل مدرسه كه در خيابان اديب امروزه و روبروى منزل ارباب جمشيد و از خانه‌هاى نصر اللّه خان سپهسالارى و امروز متعلق بعيسى ليقوانى است رفتيم . در سر پلهء مدخل جوان خوش قيافهء خوش لباسى را ديدم ايستاده و مثل اين است كه ميخواهد بيرون برود . قوام الوزاره نسبت به او احتراماتى به عمل آورد كه دانستم مشير الملك است . از مذاكره‌اى كه راجع به من بين ايشان و قوام الوزاره به عمل آمد ، معلوم شد كه از داوطلبى من براى ورود بمدرسه با ايشان قبلا صحبتى هم شده است . مشير الملك با روى گشاده مرا به تالار محضر معلمين هدايت كرده گفت ( البته خطابش به باقى آقايان بود ) من چون كارى دارم ميروم و به زودى مراجعت ميكنم . در اين تالار چند نفرى نشسته بودند ، يكى از آنها شيخ لطفعلى و ديگرى آخوند موضعى موسوم بميرزا محمد حسين و ديگرى ميرزا عبد الرزاق خان مهندس ( آقاى مهندس بغايرى ) و يكى دو نفر ديگر هم بودند . بعد از نيمساعتى مرا به تالار ديگرى كه در جنب اين تالار بود احضار كردند ، در بالاى اين